حسابداری مدیریت در جهت رضایت وایجاد ارزش برای مشتریان و ذی نفعان سازمان و موانع پیاده سازی تکنیکهای
نوع فایل : Pdf
حجم فایل :۲۴۸ KB
نویسنده : علی پنجمی محمودی و مهدی محبعلی پور
منبع فایل : ” چهارمین همایش سراسری دانشجویان حسابداری”
رمز فایل : www.accfile.com
در وصف حسابدار
تو بخوان قصه مردان حساب و عدد و سود وزیان و قلم و ثبت و سیاق، کز همان روزهای نوروز در انبار بمانند و بگیرند و ببندند و شمارند و نویسند، دو صد مشق در آن دفتر پیچیده به قیطان، که گر خط بخورد یا که شود دیر، هراسند از آن هیبت آن هیات سه مرد قلندر، همان هیات تشخیص علی الراس، وگر مانده حسابی نشود جمع، بر سر و صورت خود جمله بکوبند و دوصد لعن فرستند بر آن مرد ونیزی، همان لو که پاچولی که همه تی و اکانت و دوطرف ثبت حساب از کرمات و افاضات هموست.آن دگر خرده بگیرند از آن دسته اول که چرا این ننوشتی و دگر چیز نوشتی، که اگر این بشود شرط و شروط است و عدم رد نظر. هر گه این مرد سیه روز شود دیر به خانه، بخرامد به اتاقی و چپد زیر لحافی که بماند ز امان از خم ابروی زن و طعنه فرزند، که چه شد سهم تو از آن همه اعداد که نوشتی، و زدی جمع ، چه شد وعده دریا و لب آب و نه حتی دو قدم پارک.این چه حرفه است که نه چون کله پزان صنفی و جائی و نه چو آن مرد قدم رنجه به بازار منالی و نه یک باغ و حیاطی، که اگر یار برفت و تو در سوگ نشستی، جنازه تو به غسال سپاری نه گزارش سر موقع به مجمع برسانی. پس بگفتا گنهم چیست، که جز این حرفه ندانم. این حرفه همان حرفه محبوب جهان است که در این دیر خریدار ندارد. آخر قصه، همه غصه و بس ناله ، که خراج دولت از آن سود به توافق به سرآید و درآن مجمع غدار بخوردند بگفتند و شنودند و دوصد سود و پاداش به تقسیم سپردند و ندیدند ز پس پرده اعداد و رقم آن همه خون جگر، دربدری، سوته دلی....من نه آن میرزا نویس در دکان و دم حجره آن بی هنرانم، و نه از جمله آن طنز نویسان جهانم من حسابدارم و!!!
برنارد شاو
۱ یک مرد تا زمانی که صحبتهایش را انکار نکنید حرفی نمیزند.
۲ روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت خندهدارترین لطیفه دنیا است.
۳ وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش میگذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است.
۴ عده کمی از مردم بیش از یک یا دو بار در سال فکر میکنند. من با یکی – دو بار فکر کردن در هفته برای خودم شهرتی دست و پا کردم.
۵ مرد خردمند سعی میکند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین کلیه پیشرفتها بستگی به تلاشهای مرد نابخرد دارد.
۶ ما از تجربه کردن میآموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمیآموزد.
۷ اگر وقت کافی باشد هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق میافتد.
۸ اگر در موزه ملی آتش سوزی شود، کدام نقاشی را نجات خواهم داد؟ البته آن را که به در خروجی نزدیکتر است.
۹ تنها کسی که با من درست رفتار میکند خیاطم است که هر بار که مرا میبیند، اندازههای جدیدم را میگیرد؛ بقیه به همان اندازه قبلی چسبیدهاند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.
۱۰ در زندگی دو تراژدی وجود دارد: اینکه به آنچه قلبت میخواهد نرسی و اینکه برسی!
۱۱ انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع میکند و بدبین چتر نجات را!
۱۲ وقتی چیزی خندهدار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید!
جورج برنارد شاو
منبع http://www.silver6.blogfa.com/cat-56.aspx
مهندس و حسابدار
بلیط لطفا!!!
سه مهندس و سه حسابدار برای شرکت در یک کنفرانس با قطار به سفر می روند. در ایستگاه، حسابدارها می بینند که آن سه مهندس، فقط یک بلیت می خرند. یکی از حسابدارها می پرسد: «چگونه شما سه نفر می خواهید با یک بلیت مسافرت کنید؟» یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» همگی سوار قطار می شوند. حسابدارها در صندلی خودشان می نشینند، اما هر سه مهندس در یکی از دستشویی ها می چپند و درب را پشت سرشان می بندند. اندکی پس از حرکت قطار، رئیس قطار در حال جمع آوری بلیت ها پیدایش می شود. او درب دستشویی را می زند و می گوید: «بلیت، لطفا.» درب فقط اندکی باز می شود و یک دست که بلیت را نگاه داشته از شکاف در خارج می شود. رئیس قطار بلیت را می گیرد و می رود. حسابدارها این اتفاق را می بینند و قبول می کنند که ایده خیلی زیرکانه ای است. به همین خاطر بعد از کنفرانس، حسابدارها تصمیم می گیرند که در مسیر برگشت از کار مهندس ها تقلید کنند و پول خود را صرفه جویی نمایند. آن ها وقتی به ایستگاه می رسند، فقط یک بلیت برای مسیر بازگشت می خرند. اما در کمال تعجب می بینند که مهندس ها اصلا بلیتی نمی خرند. یکی از حسابدارهای بهت زده می گوید: «چگونه می خواهید بدون بلیت مسافرت کنید؟» یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» وقتی سوار قطار می شوند، سه حسابدار در یکی از دستشویی ها و سه مهندس در یکی دیگر از دستشویی های همان نزدیکی می چپند. قطار حرکت می کند. اندکی بعد یکی از مهندس ها از دستشویی خارج می شود و به سمت دستشویی ای که حسابدارها در آن پنهان شده بودند می رود. درب را می زند و می گوید: «بلیت لطفا.»
-----------------------------------------
روزی یک مهندس کامپیوتر و یک حسابدار با هم همسفر شدند ،حسابدار خسته بود و خوابش می آمد ،در حال چرت زدن بود که مهندس زد روی دوشش که اگر حاضر باشی از همدیگر سوال کنیم هر کدام که بلد نبودیم به دیگری یک دلار بدهد. حسابدار بی توجه به حرف مهندس سرش را برگرداند و به چرت زدن خود ادامه داد بعد از چند دقیقه مجددا" مهندس گفت بیا سوال کنیم اگر توبلد نبودی یک دلار بده و اگر من بلد نبودم پنج دلار میدهم ، حسابدار مجددا" بدون توجه سرش را برگرداند بعد از چند دقیقه مهندس گفت اگر تو بلد نبودی پنج دلار بده واگر من بلد نبودم پنجاه دلار میدهم ،حسابدار قبول کرد .
حسابدار به مهندس گفت اول شما شروع کن بعداز اینکه مهندس سوال پرسید حسابدار بدون فکر دست در جیبش کرد ویک پنج دلاری به اوداد سوال بعدی نوبت حسابدار بود پرسید :آن چیست که وقتی از کوه بالا می رود 3 پا دارد و از کوه که پایین می آید 4پا دارد؟
بعدا گفت هر وقت به جواب رسیدی مرا از خواب بیدار کن. مهندس پس از کمی فکر کردن لپ تاپ خود را روشن کرد و از طریق ماهواره در اینترنت کمی جست وجو کرد وبعد به هرکسی از دوستان که میشناخت زنگ زد ولی به نتیجه ای نرسید بعد از مدتی حسابدار را بیدار کرد وپنجاه دلار به اوداد ، حسابدار بعد از دریافت پول مجددا" خوابید مهندس که خیلی بی تاب بود جواب را بداند اورا از خواب بیدار کرد وگفت پس جوابش چه شد حسابدار هم بدون اینکه فکر کند دست در جیبش کرد ویک پنج دلاری دیگر به او داد.
نویسنده علی نصرتی